به هم می گفتند: تو دزدیدی... و این پیامبر جانت دارد خود نفرین می سود.
مرد جیبش را توی نایلون ریختند و کولی
مجسمه ای فیلسوف
قرنی قرآنی
سلمان رشدی شده بودم وقتی عید از تخت جمشید در نیامده
آهنگ اندامت را توی قابلمه ریختی
- لف لف... لف لوف... و این اولین داستان
که من لب نمی زدم به این همه انهدام فلسفه
شام آخر سزار در معبد بروتوس
بیا
بعد که خواستی برنگردی
دیگر خودت می دانی جانم / جانم؟
اسب است که گیسوش
یا نمی دانم نمی دانم تمام کورس ها و گنبدها
که هر کبوتر چه قدر / قدرتر از این خدا که به سلمان رشدی باید بگوید نه؟
پوست کنده تر از واژه به روز است
بهانه ای به نام موعود

عکس تزئيني است!!!!!!
امروز روی سایت پویشگران مطلبی درباره مهدویت خواندم و هی نمی دانم چرا در هر کلمه و در هر تنفس بین این همه واژه که برای من نوشته بود چرا با در چه اصلن / چه...
بعد داشت از این همه کلمه که از توی نگاه جامعه شناس اش به تاریخ کرده بود می گفت: او را -موعود -آخوند خلیفه ها تبعید جزیره الخضرا کردند که حالا نمی دانم نقشه اش از چاه جمکران نشت کرده...
خواستم بگویم آقای عزیز که در کلرادو دارید از پنجره های مدرنیته به قدس می نگری و در لای سنگفرشهای آمریکا شرق را رصد می کنی... فنجان می شکنی و ترجمه مولانا برای دوستانت زمزمه می کنی...
من نمی گویم برای دیدن باید خاک شرق توی ریه ات برود یا اصلن برای شرق گردی حتمن باید بلیط داشت یا ویزای مذهبی معتبر داشته باشی... نه...
تو می توانی و این حق توست که در هر لحظه و در هر گوشه از جهان و لای هر پلک که از خودت می تکانی بنشینی و نشسته / بعد هی از دیوار بشنوی که این راه بسته نیست.
از آخوندهای واتیکان در نرفته باید رو از خاخامهای همیشه ذاکر بگیری و در تشییع جنازه با مسلمان لا اله الا الله بگویی...کفش ات
تو می توانی حتا وقتی جاده دوست دختر کفش ات می شود
بعد از این همه زمان نشستن / در تسلسل تسبیح و سلسبیل
از هندوانه و شهود / تا ادبیات کلاسیک و
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
باید قلب ات بشود جزیره...
و قلبی که تاب می آورد جزیره است و گرنه ماسه برای مد شدن شانه نمی کند موج / سجاده
این جزیره قلب توست که چرخ اش دور فلک بزند و تاب بیاورد. قلب ات تمام جغرافیاست. من خیلی زنبور دیده ام که از کندو گم...
من آب دیده ام که تا ابد در رودخانه لیز می خورد
وقتی عقاب می بینم پشه را از هیجان له نمی کنم...
من منتظرم تا این تقدس طبقاتی تا این به قول تو آخوندیسم بی خیال قلب شود ولی تو حساب دکانداران و آنها که به زور دیپلم گرفته می روند ملا می شوند / برای لقمه
با آن کسی که برای رنگ بلوزش هزار فلسفه دارد و هزار بار خدا را قسم داده به تماشا جدا کن...
با آن کسی که هی حرم می دیده و بعد ایمان قاطی بهت اش می شده و هی که می خواسته پژو را بیشتر ببوسد بالاخره اتوبوس ارزان تر در می آمده...
بایزید را به خواب دیدند و از این جنبه مقاله شما خالی از ایراد نیست که به میراث عرفان اشاره ای نداشته ای هی باندی زیر ناف چسبانده ای که سهم من این نیست سهم من پس چرا کی در حوالی برای از اینکه گفت : گفتند : تو را با این پاره و این شکسته بار نمی دهند...
بایزید خلط می انداخت که گفت : گفتم : بایزید را با پاره ای و شکسته ای راه ندادند
شما را چطور با این همه متعلقات
موعود برای انتخاب شدن دست نمی دهد. او بت نیست تا بتخانه بزند برای آنها که گرسنه گیشان روده ای و معده ای است. موعود یورتمه بلد نیست تا مثلن از رویای اسکیزوفرنیها بزند به قاب به بیرون تر از تماشا...
کاریکلماتور قشنگی است: موعود / دوعوم وعده
و بدون بار مضحکی که بینش جامعه نگر و ناقص در همه جانبه نگری شما قصد دارد به مخاطب القا کند...
شاید شما بزنید زیر خنده که : این احمقها چرا چقدر باز پس کی پاره با هر موریانه با این همه رایانه باز ریش می کشند و پوستر نبوت چاپ می کنند.
شاید بگویی برای پاک کردن گناههایشان است که حج می روند و همینکه موتور این ماکهای پیر به میل لنگ زدگی افتاد با برهنه برهنه برهنه / پا تن جامه سر تا سر
گاهی حاجی ها تاجرند می دانم و دایی من برای پاک کردن کثافت جنده بازی ها و به خواهر مادر رحم نکردن دل به ارحم الراحمین همان ربالعالمین خوش کرده رفت و از آن طرف کلی تجارت کرد و نمی دانست شاید برای دیدن
کسی سنگ به دهانش پانزده سال بسته بود که به دیوارها تنه زد. بعد دست کرد لای پیراهنش و کاغذی به دیوارهای بی قصیده کعبه آویخت که: یخهای مدرنیته به شعله های دین آب خواهد شد... حال تو می خواهی ما را امل بگیر یا مثلن چه می دانم روسپی هایی که در لباس مردان گدایی رحمت یک نادیدنی وعده داده شده را می کشند.
من منتظرم که ببینم و می بینم و این را به کسی چون شما نمی دهند... معذرت می خواهم اما باید بگویم من عاشقم اما کور و کر و گنگ نیستم...
حالا که یکهو برگشته ام
با چشم یا حتا نمی دانم بی
از هر وقتیکه بگویی خوشبخت ترم
بعد از روزنامه بد است که بفهمی
دارد یک چیزی به نامم سکه می زند
وقتهایی که باید نباشی / نه / حالم خوب است
نمی پرسم
گل از گل ام شکفت / سبیل ام جوانه داد
...........................قدم اندازه قامت
............................. تیغ را از رگهایش بگیر زن
............................. این من او پاک به سرش زده
نمی توانستم از این پل پرتش نکنم
دستمال را به یقه ام بدوز
از شرمی که گیج می زند
از زنبور نری که دارد ناشتا می گیرد از لبهای بابونه
برق لبی که برای من کندو می شود
و پر از گیجگاه شازده بی سپهسالار
می خواستم بغل ات کنم / بتخانه بودی بعد
حالا از هر چه تو بگویی برگشته ام
لای چه فین می کند بازیگر
از به از کدام تا در چه
.........................از هر چه بگویی جز تو
پاکتها را بچین دور سرم
بعد قفس بکش / البته با طلا
هی قفس بکش / البته بی در
نه عزیزم..... زمین را با همه پرچمهایش
عسل برای قندیها عشق نفرت شده است
من که مرض ندارد وقتی او بگیرد
... و فکر می کنم این خرابکاریها
هرگز کار یک اندیشه نیست!!!!!
پست مدرن به کلاسیک می گفت:
از غزلتان لذت بردم و برخلاف نظر بعضی دوستان صاحب مانیفست لا
کار ارزشی کردن را
/ اگر ارزشی بودنش را از دینی بودن تعریف می کند می گویم /
الماس را فهمیده اند
خدا کشتی گیر نیست
مفاهیم گوش شکسته / که حالا مثلن دین... مثلن نوستالژی... مثلن کهن الگوها /
می تواند و می و می و می
راحت پیاله را سر ببرد
خیلی هم راحت باشد/ بره ای درست در بازوان
این مملکت آنقدر باد کرد
به دور میز کنفرانس لغزید
که خوابها به سراغ کابوسها رفتند
ارزشها نرفته اند / مجسمه ها شکسته اند
و ارزش : بی معنا لغت نامه ی بی آبرو
شده که تا کسی کثیف / پاگنده
می خواهد دو دقیقه درد دل کند
فوری انگ می خورد در گه خوری...
اینگونه دیدار صمیمی بود
فقط یک کاشی کاش! که
از قسمت مدرن تر زبانتان برای ارزشها!!!!! محک بزنید
این آپارتمانهای کله بریده تاریخ ادبیات
برای چربی تان بد است
|
مردی را با من دو قلو بود مردی که به جای چشم لبانش کشیده بود از توی قاب که که که اگر زبانم بند بخورد یا نخورد که که چشمش سمت ات می گرفت تا تا لبهایی که بسته می دیدی هی با اشتها پرچانگی می کرد... مسخره بود که همه می گفتند: خیلی کم حرف شده. باید دکتر سطل زباله اش را /دم در ببرد مرد داد می کشید با چشمانش: پس این لبها برای کی داد می زنند؟
|
پوست کنده تر از واژه با شعری تازه به روز است
از پلک پاک شده بود نگاهش
وقتی نمی گفت
- لال است یا لال باز
زخم است یا معجزه
زمان
با دستکش چرم
چندی می شد که مرده بود
تیک و تاک
تیک تاک نمی شد
تمام گلبولها سفید... تمام گلبولها سفید
دیروز
می خواست هی مرد من باشد
من مرد باشد
- لال است یا لال باز
طائیس یا مریم است
امروز
کاش لبانت می جنبید زن!
... مکالمه روانی...
کارخانه میگرن سازی
... مکالمه روانی...
دریاچه
هی
ها
هی
شرجی به شعر می ریزد زن!
... مکالمه روانی...
کارخانه میگرن بافی
... مکالمه روانی...
بروفن آرامم نمی کند زن!
این هنوزی که تو کاشته ای
هنوز در جمجمه است
هنوز
عمیق ترین شجره نامه درد است زن!
فردا
نور از لای دست درختان
سر می خورد به شعر
زن
پا برهنه می نوشت و
لباس اثیری ها
چسب سیاه اندامش
زن
چپ دست می نوشت و
در حواسپرتی انگشت و دهان
فلسفه قی می کرد
بریدا که می شد
ماه می کشید
اینجا را هم بخوانید:
بعد از اینکه این قفل از زبان رییس جمهورها باز شد و آنها دست به دامان واژه شدند و دیگر همه از مادران بی فرزند و گریه ای که جویده جویده می کنند خسته شده بودند و هر کسی حق داشت بگوید و بنویسد و دیگر بمبهای هسته ای در برابر کلمه ها خطری محسوب نمی شدند... بعد از اینکه از دیوار و ماه بالا رفتم تا به زایندگی و شعر از ورای خدا اندیشیده باشم...
برای تمام رییس جمهورهای جهان می نویسم تا بدانند با واژه بهتر می توان جنگید.
سیاستمدارها همیشه شاعران را دست کم می گیرند و تاریخ ادبیات کم از اینها سراغ ندارد... اما می خواهم به همه شان بگویم: کلام را برای شاعران بگذارید....
توضیح: کاریکلماتوری از احسان هاشمی نام این اثر است: عامل انفجار کبریت سوخته بود.
اینجا را نگاه کنید نامهرا می خوانید
شعری به جای روزمرگی
از تو چه پنهان
من عاشق شده بود که نمی مرد
نمی دانم برای پوستر پیامبران دروغین ریش می کشید
یا از اشتهایش بود که
گاهی نقاش بود
یا نقاش گاهی بود وقتی او می شد
|
تا حالا دو بار کوچه گم اش کرده
گم کرده بود که پیدا می دوید
من
برای پوست ترکاندن آهی نباید گفت من من در قفس یادم باشد ها یادم هست ها را فراموش کرده
یخ در بهشت را با پارک می فروشند
برای عاشق ماندن داشت نمی مرد وگرنه جهان به اندازه کافی کثیف بود تنها مساله این است: آدمها گاهی زورشان نمی رسد که مسیح باشند وریش هر گز معجزه نبوت نیست - پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! پوستر !!! داشت با پوسترها می دوید که تنه می زد
| |||||||||||||
برای من بگو
کاش آه نگویی وقتی که درد داری
بعد از تمام پیامبران
من شهود عادی یک انسانم
وقتی از خودت املا نمی گیری
شاید باورت شود که پیامبری
درست است که من اسم اعظم را نمی دانم . آنقدرها هم لجن نبوده ام که با نامت تجارت کنم... اما من به همان نامی که نمی دانم چیست قسم می خورم که می خواهمت... به آمیزش شکوفه ها و شاعرهایت قسم، به زایندگی باء در اسمت قسم.
در جان هر سلول کوچکی بزرگی تو جا می شود و برای من ریگ هم خانواده همین جهان غلطان است.
دیگر چیزی نمی گویم.
... و بدان اگر که جوشن کبیر را در جنگ بدر هم پوشیده باشی اگر، باز تا بسم الله نگویی جوشنت یک خراش را هم از جانت بر نمی گرداند چه برسد به اینکه جان پیامبری را در برابر نفرت قبیله محافظت نماید.
پس با من بگو: بسم الله الرحمن الرحیم تا همه بدانند که ما برای وصل کردن آمده ایم و خایمالی هیچ کس کشی را هم نمی کنیم. تا همه بدانند ما کدام خدا را می پرستیم.